غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
شب به بالین من خسته به غیرازغم دوست
زآشنایان کهن یار وپرستاری نیست
یارب این شهرچه شهریست که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست
فکر بهبودی خود ای دل بکن ازجای دگر
که اندراین شهر طبیب دل بیماری نیست
|
بیدل وخسته دراین شهرم ودلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست شب به بالین من خسته به غیرازغم دوست زآشنایان کهن یار وپرستاری نیست یارب این شهرچه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبودی خود ای دل بکن ازجای دگر که اندراین شهر طبیب دل بیماری نیست + نوشته شده <-> در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت
10:3 |
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم + نوشته شده <-> در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت
13:51 |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم خوشه ماه فرو ریخته در آب توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است روز اول که دلم به تمنای تو پر زد + نوشته شده <-> در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت
13:50 |
پلهای پشت سرت را خراب نكن ، تعجب خواهی كرد ... اگر بدانی كه بارها ناچار خواهی بود از همان رودخانه عبور كنی !!!!!!
+ نوشته شده <-> در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت
10:37 |
هوای خانه
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
ازاین زمانه دلم سیـر می شود گـــاهی
عقاب تیز پر دشــت های استغنــــا
اسیر پنجــه ی تقدیــر می شـود گـــاهی
صدای زمزمه ی عاشـقـــان آزادی
فغان وناله ی شبگیر می شود گــــــاهی
نگاه مردم بیگـــــانه در دل غربـــت
به چشم خسته ی من تیر می شود گاهی
مبر زموی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریـــاد
محبت است که زنجیر میشود گـاهی + نوشته شده <-> در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
15:15 |
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد بهر بهبود، ولی فکر دوایی نکنیم جای پرداخت به خود، بر دگران اندیشیم شکوه از غیر خطاست ، خطایی نکنیم یاور خویش بدانیم خدا یاران را جز به یاران خدا دوست ،وفایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم گرکه دلتنگ ازاین فصل غریبانه شدیم تا بهاران نرسیده است ، هوایی نکنیم گله، هرگزنبود شیوه ی دل سوختگان با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم پر پرواز شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت، من و مایی نکنیم و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق جز برای دل محبوب، دعایی نکنیم مهربانی صفت بازار عشاق خداست یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم + نوشته شده <-> در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
16:2 |
به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..." به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..." به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..." به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم
+ نوشته شده <-> در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
17:33 |
وقتي خدا بهت مي گه باشه يعني اون چيزي رو که مي خواي بهت مي ده .
وقتي خدا بهت مي گه صبر کن يعني يه چيزي بهتر بهت مي ده . وقتي خدا بهت مي گه نه يعني بهترين چيز رو داره برات اماده مي کنه........ + نوشته شده <-> در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
17:29 |
صد هزار لعنت و نفرین به دلم + نوشته شده <-> در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
17:25 |
اگه یکی رو دیدی وقتی داری رد می شی برمی گرده ونگات میکنه, بدون براش مهمی. اگه یکی رو دیدی وقتی داری می افتی زمین بر می گرده با عجله میاد به سمتت , بدون براش عزیزی . اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده نگاهت میکنه بدون براش قشنگی. اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی میاد باهات اشک میریزه بدون دوستت داره . اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی حرف می زنی ترکت می کنه بدون دوستت داره .
اگه تاریخ بودم زمان وفاداری تورا به تمام عالمیان می فهماندم . اگه جغرافیا بودم مکان مهرتو را معلوم میکردم . اگر شیمی بودم فقط با نام زیبای تو ترکیب می نوشتم. اگر دستور زبان فارسی بودم نام زیبای تو را صرف می کردم . اگر زیست بودم قلب خود را می شکافتم تا به تو بفهمانم که دوستت دارم . + نوشته شده <-> در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
17:22 |
1. یک روز خیلی سال ها پیش که هنوز انسان آفریده نشده همه ی احساس ها جمع بودن عشق برای همین هست می گویند عشق کور هست و با دیوانگی است + نوشته شده <-> در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
17:14 |
روزگارم بد نیست...
اهل کاشانم روزگارم بد نيست تکه ناني خرده هوشي سر سوزن ذوقي من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم: پي خوابي شايد، پي نوري، ريگي، لبخندي پشت تبريزي ها غفلت پاکي بود،که صدايم مي زد. پاي نيزاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم: چه کسي با من حرف مي زد؟ سوسماري لغزيد. راه افتادم. يونجه زاري سر راه، بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ وفراموشي خاک. لب آبي گيوه ها را کندم، ونشستم، پاها در آب: (( من چه سبزم امروز وچه اندازه تنم هوشيار است! نکند اندوهي، سر رسد از پس کوه. چه کسي پشت در ختان است؟ هيچ، مي چرد گاوي در کرد. ظهر تابستان است. سايه هايي بي لک، گوشه اي روشن وپاک، کودکان احساس!جاي بازي اينجاست. زندگي خالي نيست: مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست. آري تا شقايق هست، زندگي بايد کرد در دل من چيزي است، مثل يک پيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم، که دلم مي خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوايي است، که مرا مي خواند)). . . + نوشته شده <-> در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت
16:54 |
من این دنیا را دوست دارم با اینکه خیلی الکیه نمی خواهم بمیرم!
نمی خواهم بمیرم با که باید گفت؟؟ کجا باید صدا سر داد؟؟ در زیر کدامین آسمان روی کدامین کوه؟؟ که در ذرات هستی ره برد طوفان این اندوه که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد!!!
کجا باید صدا سر داد؟
فضا خاموش و درگاه قضا دور است. زمین کر آسمان کور است . اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیا ی فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم.... به دوشم گر چه بار غم توانفرساست
با این مهر-با این ماه
مراد از زنده ماندن -امتداد خورد و خوابم نیست
دو روزی که بر بالین این بیمار باید زیست اگر دردی ز جانش بر ندارم- ناجوانمردیست نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسانها بیاموزم
ای آسمان
نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم مگر زور است؟؟؟؟ + نوشته شده <-> در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت
11:30 |
قطعه گمشدهای از پر پرواز کم است
یازده بار شمردیم ویکی بازکم است این همه آب که که جاریست نه اقیانوس است عرق شرم زمین است که سرباز کم است
الهم عجل لویک الفرج
+ نوشته شده <-> در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت
16:57 |
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری
که در این گنبـد دوار بماند + نوشته شده <-> در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت
15:5 |
+ نوشته شده <-> در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت
14:59 |
به دنبال واژه ای میگردم! تا قلمم راسیراب کنم واین آخرین شاید هم آغازی برای فرداییست که هنوز در راه نیست
و کاغذهای مچاله شده ی زباله دان گواه به این راز دارند و این آیینه خسته تر از همیشه زیر غباری از دور تنها تصویر مرا بدونه هیچ واژه ای به سکوت فریاد می زند امروز غبارت را به باد می دهند
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیباى تورا هرگز نمى گیرد کسى در قلب من جاى تورا
گل نیست چنین سرکش و رعنا که تویی مه نیست بدین گونه فریبا که تویی غم برسر غم ریخته آن جا که منم دل برسردل ریخته آنجا که تویی
زندگی دفتری از خاطر هست. یک نفر در شب کم، یک نفر در دل خاک یک نفر همدم خوشبختی هاست، یک نفر همسفر سختی هاست، چشم تا باز کنیم عمرمان میگزرد ما همه همسفریم
اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد، دل می گفت مقدسه عشق اون برام بسه ، از نگاش نفهمیدم که دروغ وهوسه، غصه خوردن نداره ، گریه کردن نداره، به یه قلب بی وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چی شد، قلب اون مال کی شد اون که از من پر گرفت چی می خواستیم وچی شد، اونی که مال تو بود اگه لایق تو بود تورو تنها نمی ذاشت، با خودت جا نمی ذاشت... اونی که یار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمی داد دل به هر کس نمی داد
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا ملکی که سلطانش تو باشی خوشا آن دل که دلدارش تو گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی مشو پنهان از آن عاشق که پیوست همه پیدا و پنهانش تو باشی برای آن به ترک جان بگوید دل بیچاره تا جانش تو باشی
اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبی است، غمی نیست. همین انتظار رسیدن شب برایم کافیست
مهربانا سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی....
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید بهر یک گل منت صد خار می باید کشید من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید حیف از آن صداقتی که بود و نیست آن همه نجابتی که بود و نیست ای شکوه سبز تو برای من سایه حمایتی که بود و نیست یک صدای خسته در گلوی نی ناله شکایتی که بود و نیست آن همه دو بیتی آن هم غزل شرح بی نهایتی که بود و نیست عشق اگر چه گاه جلوه می کند عاشقی حکایتی که بود و نیست دستهایت تکیه گاهم بود و نیست عشق تو پشت و پناهم بود و نیست حیف! آن وقتی که عاشق شد دلم چیز سبزی در نگاهم بود و نیست عشق این سرمایه بازار دل آب این روی سیاهم بود و نیست یاد آن ایام مشتاقی بخیر عاشقی تنها گناهم بود و نیست
شمع می سوزد و پروانه به دورش همه شب من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع سرمن وقت وداع گوشه دیوار گریست
کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی.... آهسته می گویم: الهی! بی اثر باشد
+ نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
22:5 |
گفتی در چشمانت نگاه کنم، شاید خودم را بیابم. در چشمانت نگریستم و رها شدم. انگار حرفی برای گفتن داشتی! آری، تو نیز در آینه نگاه کردی، اما به یادداری قاب عکسی را که نزدت به امانت سپردم؟! هر روز صبح در آینهای هفت رنگ نگاه میکردم. گفتی که تنها یک رنگ را میشناسی و من نیز دوباره هر روزم را با هفت رنگ آغاز کردم. آینه را شکستی، گفتی دوباره بساز و من از نو بنا کردم. اینبار نیز آینهام هفت رنگ بود. اما نه، آینهای که خود را در آن میدیدم، آینه نبود. قاب عکسی بود ملون که هفت رنگ را بر من میپاشید. چرا به یاد نمیآورم؟ گفتی که در آینهی تو نگاه اندازم. چشمانم را بستم و با دل نگاه کردم، اما تا خود را یافتم تو چشمانت را بر من بستی، وگرنه من این همه تردید رفتنم نبود. چرا به یاد نمیآورم؟ من از هراس تماشا پلک تمام پنجرههای جهان را خواهم بست. میگویند بهار بیش از سه ماه ساده نیست، چه فرقی دارد! از هر چه تو را به یاد من میآورد، نشانی نیست. دیگر از جهان چیزی به یادمان نخواهد ماند ... چرا از پنجره، از آب و آینهها هراسانم؟ چرا به یاد نمی آورم؟ تو کیستی؟ من کیستم؟ دریغا، من آدمی را دوست می داشتم، آواز و انار وتار و ... گفته بودی که از ازل مرا می شناسی و تا ابد سرخ باقی خواهی ماند. سرخیت بدرقه راهت باد. آینه ام را نزدت به امانت میسپارم و انار را توشهی راهت میسازم. سفرت به سلامت و دعاهای شبانه همسفرت تنها اگر آینهام را به سلامت به مقصد رساندی سیب سرخی ارمغان برایم بیاور، شاید که اینهمه را به یاد آورم. + نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
22:4 |
کاش نمی فهمیدی هیچوقت که چه قد عاشقتم کاشکی چشمات واسه یک روزم شده هوای چشمامو میکرد کاشکی از لحن قشنگ اون صدات نمیخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات فقط و فقط به خاطر منه آخ چه قد دلم میخواست که عشقتو واسه یک لحظه شده از توی چشمات بخونم اما تو مخمل ناز اون چشات همه چی پیدا میشه جز عشق من دیگه هیچوقت نمیخوام بهم بگی نفسات هنوز به خاطر منه نفسم دروغ نگو من نفساتو میشناسم توی حرم نفسات هر دلیلی میتونم پیدا کنم به جز خودم نازنینم میدونم دلت یه جای دیگه گیره ولی راستشو بخوای هیچکی جز من تورو اندازه جونش نمیخواد میدونم میدونی که تمام زندگیم شدی اما این یادت نره زندگیمو وقتی میخوام که منو بازی نده
تورو با زندگیمو یه جا به آتیش میکشم نه بابا نترس عزیزم برو کارتو بکن اگه بازی بخورم تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته آخه تو یه روزی زندگیم بودی عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو دیگه جایی واسه من نباشه آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم نازینم هر چه هستی باش اما باش + نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
22:4 |
تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی وقتی که در شادی بسته میشه، یه در دیگه باز میشه ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم که اون دری رو نمی بینیم که واسمون باز شده دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت میره دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت میشونه چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه خوابی رو ببین که آرزوشو داری اونجایی برو که دلت می خواد بری اونی باش که دلت می خواد باشی چون تو فقط یه بار زندگی می کنی و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه اونقدر تجربه که قویت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر امید که شادت کنه شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه تو نمیتونی تو زندگی پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی و هر کسی که اطرافت بود می خندید یه جوری زندگی کن که آخرش تو کسی باشی که میخندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر... مقیاس عمر تعداد نفسهایی نیست که فرو میبریم بلکه لحظه هاییست که نفسمونو بیرون میدیم + نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:59 |
خواستم که شیدایت کنم مفتون چشمانت شدم
در عشق رسوایت کنم پای بند پیمانت شدم خواستم سخن از دل بگم دیدم دل میبری،دین میبری،مومن به ایمانت شدم گفتم مرحم نهم بر زخم خویش،سازش کنم با اخم خویش بیهوده بود تجویز من محتاج به درمانت شدم خواستم نهان کنم این راز را این سوز و این گداز را غافل که من انگشت نمای شهر و سامانت شدم + نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:58 |
روز بود گل افتابگردون روش به خورشید بود شب که شد دید یه ستاره چشمک می زنه سرشو انداخت پایین و گفت: گلها هیچوقت خیانت نمی کنند
+ نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:56 |
کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم... یا شبی در خلوت سوزان دل در نصیب سینه خاموشت کنم... کاش احساس نیاز دیدنت چون وجودت از وجودم دور بود... در دلم اتش نمی زد ان نگاه کاش چشمانم در ان دم کور بود... می روم شاید فراموشت کنم در نصیب سینه خاموشت کنم... میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم ازاد باش... گر چه تو تنها تر از من میروی ارزو دارم که تو عاشق شوی... ارزو دارم بفهمی درد را تلخی برخورد های سرد را... + نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:56 |
چقدر سخت است براي کسي که دوستش داري دلتنگ شوي اما زماني که با او سخن مي گويي نتواني ابراز کني ... چقدر سخت است احساست را درون خود بريزي اما زماني که او را مي بيني نتواني به او احساست بگويي ... چقدر سخت است که هر شب او را نزد خويش مجسم کني و در خيالت به او بگويي دوستت دارم چقدر سخت است که نمي داني آيا او هم چنين احساسي را دارد کاش در اين دنيا دلتنگي براي من نبود و کاش زمان به سوي لحظه اي فرا مي رفت که زبانم گوياي دلم بود + نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:54 |
تو میروی و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم برای اشک ریختن زمان بسیار است ولی برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست... + نوشته شده <-> در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت
21:54 |
|
|